در جستجوی ناکجاآباد

دل‌نوشته‌های یک برنامه‌نویس


مگه حسابداری چش بود؟

 - پسر بیا برو حسابداری هم بازار کارش خوبه هم زود مدرکتو میگیری

 + نمیخوام خب مگه کامپیوتر چشه؟ 

 - عقل نداری که...

 + عقل یعنی حسابداری اونم جایی که شماها دوس دارید؟ خب بزارید خودم تصمیم بگیرم

 - اصلا به من ربطی نداره بعدا به ... خوردن افتادی خودت میفهمی

 + :|

من که کامپیوتر دوست داشتم و رفتم الانم وضع بدی نیست حالا بماند که خانواده هنوزم فکر میکنن همین لپتاپ و کامپیوتر منو بدبخت کرده :| هر چی هم میپرسم مگه چی شده که الان بدبخت حساب میشم بحث عوض میشه :)

اصلا بدبخت کیه؟ اونی که مدرک نداره ؟ اصلا من شاید دلم نمیخواست با سواد و مهندس بشم شاید بی‌سوادی و خوش گذرونی های بی سوادا رو بیشتر دوست داشتم تا خرخونی هایی که تو دوران مدرسه میکردم .هرچقدر به زندگیم نگاه میکنم می‌بینم همش چیزی بوده که خانواده و جامعه ازم خواسته و زده تو سرم منم واسه اینکه باعث خجالت نباشم همیشه کاری که بهم گفتن انجام دادم نه لزوما اونی که دوست داشتم.

ولی دیگه از این فرمانبرداریِ بی چون و چرا خسته شدم و هرجا بتونم حتی اگه اندازه یه سر سوزنم که باشه سعی میکنم خلاف جهت شنا کنم بعضی وقتا صرفا از روی لجبازی.

باورتون بشه یا نه تا حالا به اندازه موهای سرتون :) با استادا سر اینکه دانشگاه رفتن معنی نداره تو ایران بحث کردم ولی خب قبول نمیکنن دیگه چه کنم؟

پ.ن : تو دوران مدرسه هیچ وقت فاز نویسنده‌ی صفحه اول بعضی کتاب درسیارو نفهمیدم. تو یکی از دلایلِ اینکه چرا باید درس بخونیم نوشته بود برای اینکه شهدا و امام ازمون راضی باشن :| 

پ.ن ۲ : بابام هنوزم نظرش رو حسابداریه :))

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی
Designed By Erfan Powered by Bayan